گردشگاه زیبای بدبختی!





ترانه بنی یعقوب
روزنامه نگار
- می‌خوای من رو با خودت ببری؟
- نه نمی‌برم.
 - مهناز رو چی؟ اون رو حتماً می‌خوای با خودت ببری!
- نه مهناز رو هم نمی‌برم.
اینها سؤالهایی است که میثم دو سال و نیمه با آن لحن بچه گانه‌اش از من می‌پرسد. تقریباً از هرکسی که به خانه‌شان می‌آید، همین سؤال‌ها را می‌پرسد. مددکار همراهم توضیح می‌دهد آنقدر بچه را با خودشان برای گدایی برده‌اند که دائم فکر می‌کند هرکس به خانه‌شان می‌آید موقع رفتن آنها را هم می‌برد گدایی. برای یک روز سخت، گرسنه و تشنه لابد. از چیزهایی می‌ترسد که حتی هیچکدام از ما نمی‌توانیم تصورش را بکنیم. ترس‌های یک کودک دو ساله. کودکی که دو ماه است، مادر 22 ساله‌اش را با خودکشی از دست داده؛ درست جلوی چشمانش.
از میثم می‌پرسم دلت نمی‌خواهد با من بیایی برویم گردش؟ صورت کوچکش را درهم می‌کند: «نه من فقط دوست دارم، توی خونه بمونم و بازی کنم.» میثم را در یکی از محلات حاشیه‌ای «بومهن» می‌بینم. با اینکه دو ساله و نیمه است خوب حرف می‌زند. زیر آفتاب کم رمق اردیبهشت ماه توی یک فرغون که با تور و بالش و عرو

منبع خبر: