آزاد راه در فقدان آیت الله

به‌ناز مقدسی | صبح روز شنبه؛ مسیر غرب به شرق، انتهای بزرگراه آیت الله هاشمی رفسنجانی، موسسه تحقیقات سرطان. «محمد هاشمی» در یکی از اتاق های ساختمان، پشت میزش نشسته است. برادری که کوچکتر از علی اکبر بود اما زندگی اش به اندازه آیت الله پرفراز و نشیب. هرچند که در سال های حضور برادر، کمتر به طور مستقیم وارد عرصه سیاست شد. محمد هاشمی ترجیح می داد آرام‌تر و بی‌‌سر و صدا تر پشت برادر بایستد. مردی که در دانشگاه برکلی کالیفرنیا تحصیل کرد و بعد از پیروزی انقلاب، زمانی که به ایران بازگشت، با حکم  امام رئیس سازمان صدا و سیما شد. دوران ریاستی که نیمی از آن در جنگ گذشت و نیمی دیگر در هیاهوی جریان ها و احزاب سیاسی. دورانی که هاشمی ها نقش پررنگی در آن داشتند. هرچند که بعدها عده ای طومارهایی فراوان علیه آنها نوشتند. دورانی که از آن خاطراتی قابل تأمل بر جای مانده؛ از بازگرداندن نیروی پاکسازی شده به سازمان، اعتراض ها به پخش تصاویر زنان بدحجاب در تلویزیون، مخالفت‌ها و اعتراض های داخل سازمان و... تمام اینها از محمد هاشمی شخصیتی ساخته که بی شک یکی از مهمترین چهره های تاریخ شفاهی ایران بعد از انقلاب است. آیا تأثیر و تأثر هاشمی و هاشمی ها بعد از گذر از این سال ها و به خصوص پس از مرگ آیت الله، کمرنگ شده است؟ در این گفت و گو به دنبال این پرسش بودیم. همچنین سری زدیم به خاطرات  خانوادگی، اجتماعی و سیاسی محمد هاشمی؛ قبل و بعد از مرگ «علی اکبر هاشمی رفسنجانی».   آیت‌الله اکبر‌ هاشمی‌رفسنجانی را با چه اسمی صدا می‌زدید؟
بیشتر آیت‌الله، گاهی اوقات شیخ اکبر و گاهی اخوی.
  مرگ برادر، اخوی، شیخ اکبر یا آیت‌الله چقدر سخت است؟
برای من اصلا مرگ اخوی باورکردنی نبود؛ مرگش بسیار ناباورانه اتفاق افتاد و تمام لحظه‌هایی که در بیمارستان بالای سرش بودم و تیم احیا داشتند روی بدنش کار می‌کردند، حالت گیجی به من دست داده بود که چه شده و چرا؟ بسیار غیرمترقبه و غیرعادی بود اتفاقی که افتاد.
  از روز فوت ایشان چه چیزی به خاطر دارید؟ چطور خبردار شدید و کجا بودید که به شما اطلاع دادند؟
آن روز یکشنبه شروع خیلی آرامی داشت. آیت‌الله صبح در کمیسیون نظارت مجمع تشخیص مصلحت نظام و بسیار شاداب بودند و نکات بسیار مهمی هم مطرح کردند. ظهر هم آقای دکتر‌هاشمی، وزیر بهداشت تماس گرفتند و با ایشان ملاقات کردند. حوالی ظهر هم یکی از مدیران دانشگاه آزاد به دیدن ایشان آمدند. آن روز من کمی زودتر از دفتر خارج شدم و به همین مو
خرید بلیط