روزنامه شرق
1396/09/16

پیامبر و ما ایرانیان

پیام پیامبر بر جان ما ایرانیان نشست. پیام او که بر یکتاپرستی، ایمان به غیب، عدل و معاد استوار بود، از سوی ایرانیان پذیرفته و از آن استقبال شد. ایرانیان پیش از آن نیز یکتاپرست بودند و به غیب و معاد ایمان داشتند، اما عدل، انصاف و برابری در اجتماع، گم‌گشته آنان بود که آنها را در این پیام یافتند. ایران بزرگ‌ترین امپراتوری‌ای بود که از سوی مسلمانان عرب شکسته شد. تاب‌نیاوردن این امپراتوری در برابر عده‌ای معدود و به‌ظاهر عرب بدوی، سؤال بزرگ تاریخ است. اعراب مسلمان با فتوحات پی‌درپی، یزدگرد آخرین پادشاه دودمان ساسانی را از مداین در نزدیکی بغداد تا مرو در ترکمنستان فعلی هزیمت دادند تا در آنجا به دست آسیابان (و در برخی منابع چوپانی) کشته شود. این واقعه بزرگ تاریخی به شیوه‌های گوناگون محل بررسی و تحلیل قرار گفته است؛ ولی آنچه تقریبا مورد اجماع است، فرسودگی درونی امپراتوری ایران، نارضایتی اجتماعی ناشی از بی‌عدالتی و نظام طبقاتی حاکم بر ایران آن زمان و نقطه قوت پیام اجرای عدالت و برابری‌محور مسلمانان بود.  هرچند نقل‌قول زیر متن را طولانی می‌کند، اما بیان آن در به‌تصویر‌کشیدن وضعیت و کیفیت رویارویی دو قوم عرب مسلمان و ایرانیان خالی از لطف نیست و بهتر می‌تواند جان مطلب را انعکاس دهد. مرحوم زرین‌کوب به نقل از کتاب تجارب السلف، در دو قرن سکوت می‌نویسد: در قادسیه، چون هر دو لشکر به هم رسیدند و عجم ترتیب آلات و اسلحه عرب را مشاهده کردند، بدیشان می‌خندیدند و نیزه‌های ایشان را به دوک زنان تشبیه می‌کردند.
رسولان سعد پیش رستم تردد آغاز نهادند. هرکه به رسالت آمدی، رستم را دیدی بر تخت زرین نشسته، تاج بر سر و بالش‌های به‌زربافته نهاده، بساط‌های مذّهب انداخته و تمامت لشکر او را آراسته به سلاح‌های نیکو و جامه‌های باتکلف و پیلان بر در بارگاه داشته، رسول سعد شمشیر حمایل کرده و نیزه در دست گرفته، بیامدی و شتر نزدیک تخت رستم ببستی. عجم بانگ برآوردی، رستم ایشان را منع کردی و رسول را نزدیک خواندی. رسول همچنان با سلاح پیش او رفتی. آهن بن نیزه را بر بساط نهادی، وقت بودی که بساط را سوراخ کردی و بر نیزه تکیه کرده با رستم سخن گفتی. رستم مردی عاقل بود، در سخنان ایشان تأمل کردی همه بر قانون حکمت و حزم یافتی و از آن بیندیشیدی و هراس بر او مستولی گشت و ازجمله یکی آن بود که از پیش سعد هر نوبت رسولی دیگر می‌آمد و یک کس را دو نوبت نمی‌فرستاد. رستم به یکی از رسولان گفت چه سبب است که امیر شما در هر نوبت رسولی دیگر می‌فرستد و یک کس دو بار به رسالت نمی‌آید؛ رسول گفت سبب آن است که امیر ما در راحت و زحمت میان سپاه عدل و سویت می‌کند و روا نمی‌دارد که یک شخص را متعاقب زحمت دهد و دیگران آسوده باشند و رستم ازین سخن و از استقامت سیرت ایشان منفعل شد و بدانست که بناء عرب بر اصلی محکم است و روزی رستم با یکی از رسولان که نیزه در دست داشت، گفت این دوک که در دست توست چیست؟ او گفت آتش‌پاره را از کوچکی و بزرگی عیبی نباشد و با دیگری گفت غلاف شمشیر تورا بسی کهنه می‌بینم رسول گفت اگرچه کهنه است، اما تیغ نو است و جودت شمشیر در نفس او باشد نه در غلاف متکلف. رستم از جواب‌های مسکت ایشان متأثر شد و یاران خود را گفت این جماعت اعراب را در آنچه می‌گویند و مردم را به آن دعوت می‌کنند، حال از دو بیرون نباشد یا صادق باشند یا کاذب. اگر کاذب‌اند، قومی که بر محافظت عهد و کتمان ِسر تا این غایت بکوشند و از هیچ‌کس از ایشان حرفی که مخالف دیگران باشد نتوان شنود، در غایت حزم و شهادت باشند و اگر صادق‌اند در برابر ایشان هیچ‌کس تاب ندارد. لشکر عجم از این سخن به غایت گرفته شدند و بانگ برآوردند و گفتند این سخن بیش مگوی و از نوادری که از این مجهولان می‌شنوی متعجب مشو و بر محاربت ایشان تصمیم عزم واجب دار. رستم گفت: این سخن با شما نه از آن می‌گویم که بر مقاتله ایشان جازم نیستم بلکه شما را از حال ایشان تنبیه می‌کنم و سخنی که در دل من است با شما می‌گویم. افزون بر نکته پیش‌گفته، سنت پیامبر مبنی بر پذیرش فرهنگ اقوام و امضای رفتارهای نیکوی آنان که امورشان پیش از اسلام بر آن اساس‌ها استوار بود، مقاومت در برابر اسلام را به‌شدت کاهش می‌داد. آموزه قران مبنی بر اینکه ابنای بشر به صورت شعوب و قبایل قرار داده شده‌اند و به‌رسمیت‌شناختن هویت شعوب گوناگون که مایه شناسایی و تمییز آنان از یکدیگر است، اساسی‌ترین راهبرد سنت اسلامی در نفوذ تا اعماق جان ملت‌های مختلف بوده ‌است. پذیرش تمایز جامعه‌های مختلف از سوی اسلام به مفهوم پذیرش تداوم سنت‌ها و فرهنگ‌های گوناگون در زیر چتر یک تمدن کلی اسلامی است. مسلمانان فاتح در بسیاری از فتح‌ها تداوم بقای ایرانیان بر مذهب و آیین پیشین خود را در برابر جزیه می‌پذیرفتند تا آنان در ادامه احتمالا با رغبت به اسلام روی آورند. آنان نه‌تنها بسیاری از راه‌ و رسم کشورداری و تمشیت امور مردم را از ایرانیان پذیرفتند و آموختند، بلکه زبان فارسی را برای مدت‌ها زبان رسمی دیوان اسلامی قرار دادند و ایرانیان را درون نظام خود برکشیدند.به‌این‌ترتیب، ورود اسلام به ایران هیچ‌گاه مترادف با الغای هویت ایرانی و مباینت با فرهنگ و تمدن ایران‌شهری نبود. با این وجود، تبعیض در رفتار خلفا و فاتحان مسلمان با مردم ایرانی و عرب به نفع عرب‌ها آشکارا دیده می‌شد، اما هیچ‌گاه این تبعیض حالت مقدس و مبنای دینی پیدا نکرد. ایرانیان در عین حالی که پیام پیامبر را به جان پذیرفتند، هیچ‌گاه خلافت خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس را نپذیرفتند. در‌حالی‌که خلفا سیره و سلوک پادشاهان ساسانی را الگوی خود قرار می‌دادند، ایرانیان در پی تمییز بین آموزه‌ها و سنت پیامبر و رفتار خلفا بودند. آنان هرچه بیشتر با جان و معنای اسلام آشناتر می‌شدند، از خلفای اموی و عباسی بیشتر فاصله می‌گرفتند. ایرانیان همچنین در عین‌ اینکه هویت ایرانی خود را حفظ کردند، با پذیرش اسلام، آن را به جزء جدایی‌ناپذیر از فرهنگ و تمدن ایرانی تبدیل کردند. این وضعیت تا نیمه‌های قرن سوم به‌ طول انجامید تا ایرانیان بتوانند خود را بازیابند و دوباره به نام ایران با ظهور صفاریان در صحنه سیاست، ظهور و بروز پیدا کنند. البته بازخوانی فرهنگ و تمدن ایران‌شهری محدود به سیاست و حکومت نمی‌شد، بلکه به‌صورت ژرف‌تر با آفرینش شاهنامه به قلم حکیم ابوالقاسم فردوسی و متعاقب او آثار حکیم نظامی‌گنجوی و دیگران در عمق جان ایرانیان نشست و شعر و زبان فارسی تبدیل به زبان فرهنگ و تمدن ایرانی شد که همچنان ادامه دارد؛ به‌نحوی‌که هنوز هم کسی نمی‌تواند ایران را از شعر جدا کند. به‌واقع شعر جان سخن فارسی است. ورود فلسفه از یونان به ایران و تلفیق آن با حکمت خسروانی، فارغ از آنکه میزان تأثیر و تأثر پیشینی آنان را از ایرانیان ارزش‌گذاری کنیم و بازخوانی آن از سوی حکیمان مسلمان ایرانی مانند ابوریحان، بوعلی سینا و شیخ اشراق سهرودی، با تأکید ویژه سهروردی بر حکمت خسروانی و ظهور حکمت اشراق که با ایمان به غیب ایرانیان و اسلام سازگاری داشت، ستون دیگری از معرفت ایرانی را بنیان نهاد. اینک این فرهنگ و تمدن ایران‌شهری در رویارویی با تجدد غرب نیاز به بازخوانی خویش دارد. باشد که روزی شاهد رخت‌بربستن این حجم تعارض درونی در ایران باشیم.