آخرین ستون...

پوریا عالمی، طنزنویس، خبر داد که حکم یک سال زندان او تائید شده و باید خود را به زندان معرفی کند. این روزنامه‌نگار در سال ۹۱ به همراه چند روزنامه‌نگار دیگر بازداشت شده بود و بر اساس گزارش‌ها دادگاه در همان زمان او را به یک سال زندان محکوم کرد .
ستون‌های «فال قهوه» و «مادر رجب» در روزنامه اعتماد ملی، ستون «کاناپه» در روزنامه اعتماد، ستون «نشر اکاذیب» در روزنامه قانون، ستون «از هر نظر بی‌ضرر»، «آمبولانس‌چی» و «آچارکشی» در روزنامه شرق، ستون بی‌ضرر در روزنامه نوروز، صفحه طنز شهر بازی در روزنامه همشهری، و داستان‌های طنز «آسانسورچی» در مجله چلچراغ از جمله کارهای اوست. کاوه رضوانی راد وکیل پوریا عالمی درباره پرونده موکلش اظهار کرد: موکلم در سال 91 دستگیر شد و بعد با وثیقه آزاد شده بود و پرونده اش در حال رسیدگی بود که اخیرا حکم قطعی او صادر شده است. وی افزود: مجموعه‌ای از اتهامات علیه موکلم مطرح شده بود که ایشان از عمده اتهامات تبرئه شده است. اما حکم در خصوص اتهام تبلیغ علیه نظام صادر شد. او در ابتدا از سوی شعبه 26 دادگاه انقلاب - شعبه بدوی- به 5 سال حبس تعلیقی و دو سال ممنوع الخروجی محکوم شد ولی شعبه 54 دادگاه تجدیدنظر، حکم 5 سال حبس تعلیقی او را تبدیل به یک سال حبس تعزیری و دو سال ممنوع الخروجی کرده است. رضوانی راد با بیان اینکه پرونده به اجرای احکام ارجاع و قطعی شده است، افزود: البته ما درخواست اعاده دادرسی کرده و موارد اعتراضی را بیان کردیم و امیدواریم دیوان عالی در اعاده دادرسی موارد اعتراضی ما را بپذیرد و حکم را نقض کند. عالمی درآخرین یادداشت خود در روزنامه شرق، ضمن تایید قطعی شدن حکم زندانش،خبر از خداحافظی از عالم مطبوعات داد. در بخشی از این یادداشت آمده است:
« فردا روزنامه‌ها در سراسر دنیا منتشر خواهند شد و ستون من در صفحه آخر روزنامه «شرق» بعد از این‌همه سال خالی خواهد ماند. فردا خورشید طلوع خواهد کرد و مردی جای نوشتن در روزنامه، برای شماره‌کردن روز‌ها روی دیوار یک خط تیره خواهد کشید. هه... فردا خاورمیانه همچون همیشه طعم گس یک دانه زیتون را به قیمت خون و نفت، به دل نوعاشقان و نوشاعرانش خواهد گذاشت و باز در این فردای محتمل، کودکی لابه‌لای کلمات و کتاب‌ها و مجله‌های قدیمی، دنبال احتمال عشق خواهد گشت. امیدوارم گوشه ذهن شما رد این قلم بماند که انگار همه می‌نویسیم که از یاد ببریم و از یاد نرویم؛ و حالا این ستون آخر است که خداحافظی من است با مطبوعات. در اینجای زندگی حالا که باید نگران سرنوشت کودک هفت‌ماهه‌ام باشم، نمی‌توانم نقش یک قهرمان خوب را بازی کنم، اما پدر بدی باشم. نمی‌توانم به قیمت رهاکردن دست کودکم، دست زیر سنگ بگذارم که بگویم قهرمانم. راستش... دروغ چرا؟ این‌همه هر روز نوشتن... چطور دل بکنم از نوشتن روزانه؟ از شما؟ از این دوستی نادیده با شما؟ از آن‌همه محبتی که نصیبم شد وقتی در کوچه و خیابان و مترو و سفر، یکهو شما آمدید جلو و گفتید: آقای عالمی؟ آسانسورچی؟ فال قهوه می‌گیرید برایمان؟ از رجب چه خبر، مادر رجب؟ آمبولانس‌چی؟ کی را دراز کردی کاناپه‌چی؟ میدون دوم؟! ما هر روز شما را می‌خوانیم! مراقب خودتان و سوفیا هستید؟ اتفاقی برایتان نیفتد! به‌هرحال اتفاق افتاد. بعد از آن بازداشت سال ۹۱ حالا نوبت حبس است! به‌هرحال این شتری است که در طول تاریخ روی طنزنویسان نشسته است! می‌بینید؟ می‌بینید چطور دارم می‌نویسم و ستون را تمام نمی‌کنم؟ این آخرین ستون را؟ کودکی هستم که دلش نمی‌آید بعد از ۱۰، ۲۰ سال روزنامه‌نگاری از چرخ‌وفلک رسانه پیاده شود... »
خرید بلیط