بگذار جنگ تنها بماند

|  الناز محمدی  |   روزنامه‌نگار| جنگ آدم‌ها را می‌تاراند، می‌کشد و بازمانده‌ها را می‌تاراند. جنگ 9ساله سوریه، با همه ماجراهایی که داشت، حکایتی اندوهگین به جا گذاشت برای مردمی که در کشور چندین هزارساله‌شان زندگی می‌کردند و خیالشان جایی برای جنگ نداشت. حالا و باوجود کمک‌هایی که بعضی کشورهای منطقه برای تمام‌شدن جنگ عجیب‌وغریب سوریه کردند، تعداد زیادی از آنها دور از خانه و محله‌شان، روزگار می‌گذرانند؛ بعضی در کشورهای اروپایی و بعضی در کشورهای اطراف.
حسین و محمد و محمد، تارانده‌شده از جنگند که حالا در ایران روزگار می‌گذرانند. آنها سه دانشجوی سوری و سوری – فلسطینی‌اند که با درس خواندن در ایران، یاد جنگ را کمرنگ می‌کنند؛ یاد روزهای دفاع از روستایشان در برابر افراطی‌ها، یاد کشته‌شدن دوستانشان که جایشان را دیگر هیچ‌کس پر نکرد و یاد وطن را که روزهای آرامش با کمک ایران، بعضی کشورهای منطقه و مردمش، کم‌کم بازمی‌گردد.     شما این‌جا چه  کار می‌کنید آقای عدنان؟ ‏
‏«سوریه جنگ است. جنگ آدم‌ها را می‌کشد؛ همان‌طور که علا را کشت، احمد را کشت، معن را کشت، ‏عبدالسلام را کشت. من آمدم که زنده بمانم. زنده‌ماندن در سوریه سخت است. آمدم که در دانشگاه ‏هنر، سینما بخوانم. سه ‌سال است میهمان ایرانم. دست‌تان درد نکند.» ‏
‏«حسین» 16 ساله بود که اسلحه به دست گرفت. «جبهه النصره» که شاخه رسمی شبکه القاعده در ‏سوریه و گروه «احفاد الرسول» که یکی از گروه‌های درگیر در جنگ داخلی سوریه است و رابطه ‏نزدیکی با ارتش آزاد دارد، روستای آنها را محاصره کرده بودند. «حسین» و دوستانش مجبور شدند ‏اسلحه بردارند، به گروه دفاع وطنی بروند و از منطقه‌شان دفاع کنند. در منطقه آنها  فقط یک آموزشگاه ‏برای آمادگی کنکور وجود داشت. حسین و دوستش احمد در همان آموزشگاه ثبت نام کردند با یک ‏اسلحه در دست که صبح تا عصرشان را پر می‌کرد و دستهای‌شان را خسته و چشم‌های‌شان را پرخون. ‏حسین هر روز به یک ایست بازرسی می‌رفت که کنار یک مدرسه بود و وظیفه او و دوستانش این بود ‏که از بچه‌های مدرسه محافظت کنند. حسین کتابش را به ایست بازرسی می‌برد و وقتی نوبتش تمام ‏می‌شد برای کنکور درس می‌خواند. ‌سال بعد او در رشته خبرنگاری دانشگاه دمشق ثبت نام کرد. رفتن ‏به کافه‌های مختلف دمشق و دیدن فیلم‌های زیاد هم بود که سودای «سینما» را در سر او انداخت. ‏حسین یک روز به خودش آمد و دید که دارد با خودش چه می‌کند؟  که سینما و دنیای بزرگ آن است ‏که عشق همیشگی او است.  با خودش فکر کرد آن همه خاطراتی که از جنگ دارد، پلان‌هایی از یک ‏فیلمَند که می‌تواند بعدها بسازد و احساس کرد این سینماست که او را کمی از واقعیت دور می‌کند اما ‏این وسط مشکل دیگری بود؛ دانشگاه دمشق رشته سینما نداشت. همان روزها بود که شنید یکی از ‏دوستانش رفته ایران تا سینما بخواند و با خودش گفت چه خوب، من هم می‌توانم بروم ایران. او رفتن ‏به ایران را خواست و به آن رسید. در بحبوحه جنگ‌های داخلی سوریه خبر رسید که ایران و سوریه تفاهمنامه‌ای امضا کرده‌اند با نام «تبادل ثقافی» یا همان تبادل فرهنگی و قرار است تعداد بیشتری از ‏دانشجوهای سوریه به ایران بروند و در مقابل هم راه برای رفتن دانشجوهای ایرانی به ‏سوریه بیشتر باز شود؛ اتفاقی که البته درنهایت در تعداد دانشجویان ایرانی و سوری در هر کشور با هم ‏اندازه نشد. او مانند دیگر دانشجویان خارجی در ایران، 6 ماه را به یادگرفتن زبان فارسی در دانشگاه ‏بین‌المللی قزوین گذراند و حالا با لهجه‌ای قشنگ از آن‌چه یادآور زبان خودش است، فارسی را آرام و ‏شمرده صحبت می‌کند. حسینِ 23 ساله، سه سالی می‌شود که در ایران سینما می‌خواند. ‏
حسین یکی از 34‌هزار دانشجوی خارجی است که در ایران تحصیل می‌کنند؛ دانشجویانی که 27 ‏هزار نفرشان محصل دانشگاه‌های تحت پوشش وزارت علوم هستند و بقیه دانشجوی دانشگاه‌های وزارت ‏بهداشت و دانشگاه آزاد؛ کسانی که قرار است براساس ماده 66 برنامه ششم توسعه تعدادشان به 75 ‏هزار دانشجو برسد و شهریه دانشجویانی که از كشورهاي افغانستان، لبنان، سوريه، يمن، عراق و ‏فلسطين می‌آیند و در بعضی دانشگاه‌های ایران مانند دانشگاه اصفهان معادل ۸۰درصد شهريه‌هاي مصوب هر سال برای دانشجویان خارجی خواهد بود. تعداد دانشجویان خارجی در ‏ایران از ‌سال ۱۳۹۰ تا به حال افزایش چشمگیری داشته و ایران را در آستانه زدن رکورد بیشترین ‏رشد دانشجویان بین‌المللی ورودی در جهان قرار داده است. ‏«این دوستم علاست. از بچگی با هم بودیم. از مدرسه فرار می‌کردیم و می‌رفتیم در کوچه‌های ‏دمشق قدیم. علا دوست داشت زبان انگلیسی بخواند. او یک روز وقتی داشت به دانشگاه می‌رفت، ‏شهید شد. این دوستم احمد است. احمد همیشه دوست داشت فلسفه بخواند. یک روز گروه جبهه ‏النصره یک موشک به منطقه ما زد، احمد در نزدیکی این موشک بود و شهید شد. این دوستم معن ‏است. او هیچ وقت مدرسه را دوست نداشت و درگیر کار بود. آخرین روز ماه رمضان به من زنگ زد ‏گفت بیا هتلی که کار می‌کنم، تا صبح بیدار بمانیم. ظهر روز بعد خواهرم گفت بیدار شو معن شهید ‏شد. نزدیک خانه‌اش یک موشک افتاده بود. لباسم را پوشیدم و رفتم قبرستان، آن‌جا دیدمش که دو پا ‏نداشت و آرام روی خاک خوابیده بود.» ‏
احمد، علا، معن، قاسم، عبدالسلام. چطور می‌شود نام آنها را از یاد برد؟ یاد دوستان از دست رفته، روز ‏و شب با حسین است. آنها با هم بزرگ شدند و همسن حسین بودند که شهید شدند. همه سه سالی را که گذشت ‏حسین در خوابگاه دانشگاه هنر به آنها فکر کرد. فکر کرد که هر کدام‌شان چه چیزهایی را دوست ‏داشتند و بعضی وقت‌ها که هم خوابگاهی‌هایش رد می‌شدند، بوی عطری را می‌دادند که معن دوست ‏داشت. حسین دوستان از دست‌رفته‌اش را حالا در بقیه آدم‌ها می‌بیند و به آنها می‌گوید: «تو مثل ‏احمدی، تو مثل عبدالسلامی.» خاطرات حسین، همه‌اش از مرگ است، مرگ کسانی که روزی ‏همکلاسی و همسنگرش بودند، مثل ذوالفقار که در دانشگاه با او آشنا شد. ذوالفقار که جنگجو نبود، ‏خبرنگاری می‌خواند و آن‌قدر بچه‌ها با او صمیمی بودند که «الخال» صدایش می‌کردند، به معنی ‏دایی. حسین شب قبل از آمدنش به ایران تا صبح با او بیدار نشست به گوش دادن و خواندن شعر و مدام ‏صدای ذوالفقار را می‌شنید که می‌گفت چقدر برایم ارزش دارد که قبل از این‌که بروی، آمدی پیش من ‏ماندی. چندماه بعد، حسین در پایتخت ایران بود که شنید یک ماشین انتحاری وارد شهر زینبیه شده و ‏نزدیک مرکز دفاع وطنی منفجر شده است؛ جایی که دیوار به دیوار خانه ذوالفقار بود. او  در آن انفجار ‏سوخت و شهید شد؛ اما کاش همه‌اش همین بود. یاد آنها که رفتند مثل حالا که با چشم‌های مشکی، ‏گوشه کافه‌ای در مرکز شهر تهران زل زده به روبه‌رو و جلوی دویدن اشک را در چشم‌هایش می‌گیرد، ‏مانند پلان‌های فیلمی، هر روز و هر ساعت از ذهن حسین عبور می‌کند؛ مثل رفت و آمد توپ فوتبال، آن ‏وقت‌ها که در کوچه جمع می‌شدند و فوتبال بازی می‌کردند، یاد آن 30 نفر در رفت و آمد است که ‏بیشترشان مردند و به‌طور تصادفی، یک نفرشان زنده ماند: حسین. او به یاد می‌آورد علی طه و موسی ‏طه را که دو برادر بودند اهل شهر حمص و ساکن منطقه زینبیه. آنها یک روز رفته بودند نان بگیرند، ‏یک روز قبل از این‌که وضع خیلی به هم بریزد که افراد جبهه النصره آنها را دزدیدند، سرهای‌شان را ‏بریدند و آنها را در یک میدان شهر گذاشتند و بدن‌های‌شان را در میدان دیگری. حسین حتی نام کسی را ‏که این کار را کرد، می‌داند: خالد شاهین. حسین او را قبل از جنگ می‌شناخت؛ او آدمی «خلافکار» بود و ساکن منطقه حجیرا. حسین در آن منطقه دوستی داشت و هروقت برای سر زدن به او می‌‏رفت، خالد را می‌دید که با غریبه‌هایی که وارد منطقه‌شان می‌شود، دعوا می‌کند. او رفت اردن، دو ‏سال آن‌جا بود و با یک ریش بلند برگشت، در قامت یک آدم‌کش. ‏
‏«در جنگ آدم‌ها با هم یکی می‌شوند و هر کار می‌کنند که زنده بمانند. هر کار می‌کنند برای این‌که آب ‏و نان داشته باشند و مدام درگیر زنده بودنند. به این فکر می‌کنند که چطور با هم باشند و علیه جنگ ‏مبارزه کنند؛ مشکل از وقتی شروع می‌شود که آدم‌های جنگ‌دیده از آن بیرون می‌زنند، به ‏خودشان می‌آیند و اتفاقاتی را که دیده‌اند، باور نمی‌کنند. مدام به خاطراتی فکر می‌کنند که در جنگ ‏رقم خورده. تجربه من هم همین است. با آن همه سیاهی که در جنگ سوریه دیدم، هیچ وقت به این ‏فکر نکردم که خودم را بکشم ولی وقتی آمدم ایران، دیدم چقدر خاطرات بچگی این آدم‌ها با من و ‏دوستانم فرق می‌کند یا با بچگی کسانی که الان در سوریه‌اند. وقتی به اینها فکر می‌کنم بیشتر ‏ناراحت می‌شوم. تابستان گذشته بعد از سه‌ سال رفتم سوریه و این باعث شد روابطم با دوستانم ‏عجیب شود. آنها عوض شده‌اند، من هم خیلی عوض شده‌ام.  فقط دارم سعی ‏می کنم که خاطرات جدید بسازم تا خاطرات قدیمی کمی از یاد برود.» ‏
حسین همه سه‌ سال گذشته را با اخبار بد از سوریه و شهرش گذرانده؛ این چند سال مدام به حسین خبر ‏رسیده که فلان دوستش شهید شده، فلانی اسیر شده، فلانی خودش را در غربت اروپا کشته و همه اینها ‏حالش را بدتر کرده است. او پشت سر هم عکس‌های خانواده و دوستانش را نشان می‌دهد و می‌گوید ‏وقتی در سوریه بود، حتی پشت سنگر هم تفریح می‌کرد و فکرش این بود که اجازه ندهد جبهه النصره ‏وارد روستا شود. «حتی می‌توانستیم عاشق شویم.» اما حالا اوضاع عوض شده؛ خیلی از سوری‌ها که ‏به کشورهای اروپایی رفتند، خودکشی کرده‌اند، خیلی‌ها هم به امید زندگی بهتر از راه‌های سخت و ‏خطرناکی به کشورهای اروپایی رفتند و در راه مردند؛ مثلا شرایط ناگوار در بعضی کمپ‌های ‏مهاجران مانند اردوگاه موریا در یونان باعث شده که تعداد زیادی از پناهجویان سوری حتی کودکان ‏اقدام به خودکشی کنند، اما به این دلیل که آنها حریم خصوصی ندارند، موفق به ‏خودکشی نمی‌شوند و ‏دیگران جلوی آنها را می‌گیرند‎.‎‏ «لوکا فونتانا»، مسئول هماهنگی سازمان پزشکان بدون مرز در ‏لیسبوس یونان ‏در این‌باره گفته است: «شمار زیادی از افراد تلاش کرده‌اند که خودکشی کنند، اما ‏موفق نشده‌اند، چون حریم خصوصی در آن‌جا وجود ‏ندارد؛ حتی برای خودکشی. همسایه‌های‌شان مانع ‏آنان می‌شوند و آنان را نزد ما می‌آورند. ما چند قضیه کودکان را هم داشتیم که ‏تلاش کردند خودکشی ‏کنند اما مانع‌شان شدیم و حمایت‌شان کردیم.» سال‌های گذشته اما همه‌اش برای حسین بد ‏نبوده؛ ‏او ایران را دوست دارد، به تهران و خیابان‌هایش عادت کرده، فکر می‌کند ایرانی‌ها ضدجنگند، برای ‏از بین بردن جنگ تلاش ‏می‌کنند و می‌گوید وقت‌هایی که برای سر زدن به خانواده به سوریه می‌رود، ‏احساس غریبه بودن می‌کند. او در ایران راحت است اما فکر ‏برگشتن به سوریه و ساختن فیلمی درباره ‏نقش هنر در جنگ، دمی او را رها نمی‌کند. «برمی‌گردم، هرطور که می‌خواهد بشود، بشود.» ‏حسین ‏این روزها زیاد به یاد عودش می‌افتد که از بچگی دوستش داشت و وقت آمدن به ایران چون شنیده بود ‏موسیقی در ایران حرام ‏است، آن را با خود نیاورد؛ «تصوری که اشتباه بود.» قبل از آمدن به ایران، ‏حسین فکر می‌کرد درس‌خواندن با دانشجوهای ایرانی سخت ‏باشد، ولی این‌طور نبود. او حالا دوست‌‏های زیادی در دانشگاه دارد، مانند «علیرضا» که کمکش می‌کند و همین باعث می‌شود ‏بعضی ‏رفتارهای بد را نبیند و نشنود. حسین با دوستانش به میهمانی و سینما و تئاتر می‌رود و برایش فرهنگ ‏دوگانه ایرانی‌ها و تفاوت ‏رفتارشان در مکان‌های عمومی و خصوصی عجیب است؛ آن‌چه فرنگی‌ها به ‏آن «دابل لایف» می‌گویند. ‏
‏«جنگ، آدم را مقصر می‌کند. جنگ زشت است. خیلی زشت است. جنگ، جنگ است دیگر. قربانیان ‏جنگ‌ها با هم فرق می‌کنند. مثلا در ‏سوریه جنگ داخلی بود ولی جنگ ایران و عراق بین دو کشور ‏بود. در سوریه هر کس که از جنگ اذیت می‌شود، سوری است، هیچ طرف ‏دیگری وجود ندارد. ‏جنگ به آدم احساس مقصر بودن می‌دهد، آدم مدام به این فکر می‌کند که باید کاری کند اما به ‏هرحال مردم کم‌کم ‏با جنگ سازگار می‌شوند و زندگی‌شان را ادامه می‌دهند؛ مثلا در جشن عروسی ‏دوست برادرم یک موشک به کوچه بغل خورد و فقط ‏یک نفر رفت پرسید چندنفر شهید شده‌اند و ... ‏و برگشت و عروسی ادامه پیدا کرد. آنها یاد گرفته‌اند که این‌طور زندگی کنند. وقتی صدای ‏موشکی ‏می‌آید، مسیر آن را تشخیص می‌دهند و بعد زندگی ادامه پیدا می‌کند.» ‏
سال 2011 بود که زمزمه‌های جنگ در سوریه شروع شد و در 18 ژوئیه 2012 اتفاقی افتاد که ‏‏«حسین» و خانواده‌اش سوت جنگ را ‏در گوش‌هایشان شنیدند. آن روز در ساختمان امنیت ملی در ‏دمشق یک بمب منفجر شد و داوود راجحه، وزیر دفاع سوریه و عاصف ‏شوکت، داماد بشار اسد کشته ‏شدند. آن موقع این شایعه راه افتاد که حتی خود بشار اسد هم کشته شده است، بنابراین از ‏مخالفان ‏حکومت هر کس اسلحه داشت ریخت وسط خیابان. «حسین» و خانواده‌اش آن روز برای نامزدی یکی ‏از پسرهای خانواده از یکی ‏از روستاهای شهر زینبیه به دمشق رفته بودند و درحال شادی مراسم ‏نامزدی بودند که صدای انفجار آمد. صدا آنها را آن‌قدر نگران کرد ‏که وسایلشان را جمع کردند، رفتند ‏پایانه اتوبوسرانی و سوار تنها مینی‌بوسی شدند که آن‌جا بود. مردم این طرف و آن طرف می‌دویدند ‏و ‏صدای شلیک گلوله می‌آمد. جوان‌ها سطل‌های آشغال را در خیابان‌ها آتش می‌زدند. خانواده «عدنان» ‏سوار شدند و حرکت کردند سمت ‏روستا اما وسط راه مینی‌بوس متوقف شد، «حسین» نگاه کرد و دید ‏کسی که اسلحه به دست دارد جلوی مینی‌بوس ایستاده و داد ‏می‌زند که چراغ را خاموش کن و بعد یک ‏گروه 10 نفره مسلح آمدند و آنها را محاصره کردند. مادر «حسین» ترسید و به پسرهایش ‏گفت پنهان ‏شوید چون گروه‌های شورشی به دنبال جوان‌ها بودند و آنها را با خود می‌بردند. همان موقع صدای ‏هلیکوپتر آمد، نورش را ‏روی مینی‌بوس انداخت و اسلحه به دست‌ها فرار کردند. «حسین» و خانواده‌‏اش وقتی رسیدند خانه باورشان نمی‌شد که زندهاند. از همان ‏روز جنگ برای آنها شروع شده بود. ‏خاطرات حسین از جنگ، خاطرات یک انسان طولانی‌عمر است. او به یاد می‌آورد شهر «دوما» را ‏که ‏در نزدیکی دمشق بود و در دست گروهی به نام ارتش اسلام که تعداد زیادی داشتند و عربستان به ‏آنها کمک زیادی می‌کرد. «ارتش ‏اسلام» زیر این شهر، شهر دیگری ساخته بودند و برای حفاری این ‏تونل‌ها از زندانی‌ها استفاده می‌کردند که یکی‌شان پسرخاله حسین ‏بود. او در زندان توبه بود و بعد از ‏دو‌سال او را با اسرای ارتش اسلام معاوضه کردند و برگشت خانه. حسین می‌گوید ارتش اسلام زنان ‏اسیر ‏را در قفس می‌گذاشتند و به‌عنوان سپر انسانی در برابر ارتش سوریه استفاده می‌کردند. خیلی‌ها ‏دلایل زیادی برای جنگ سوریه ‏می‌شمارند اما حسین فکر می‌کند علت‌های جنگ سوریه خیلی پیچیده ‏است. به نظر او مشکل اصلی در سوریه مدرسه است. «اگر مدرسه ‏خوبی داشتیم، جامعه بهتری هم ‏داشتیم.» حسین در ‏دمشق به دنیا آمد و مدرسه ‏رفت و فقط دمشق را می‌شناسد، نه حلب را، نه حمص را و نه لاذقیه را. ‏‏«اگر مردم سوریه هم را بهتر بشناسند شاید به وضع سوریه ‏کمک کند.» زیاد بودن تعداد گروه‌های ‏درگیر جنگ در سوریه و اختلاف نظرهای آنها هم بیشتر به جنگ دامن زده؛ مثل اختلاف ‏‏«محمد ‏الجولانی»، رئیس جبهه النصره در سوریه و «ابوبکر البغدادی»، خلیفه حکومت اسلامی یا داعش که ‏در زندان بوکا در جنوب عراق ‏هم‌زندان بودند و قرار بود با هم باشند اما بعدها دو گروه اصلی جنگ ‏در سوریه شدند. در سوریه گروه‌های اسلامی زیادی مانند ارتش ‏اسلام، داعش، فتح‌الشام، تحریرالشام و‏‏... وجود دارد که تعدادشان به حدود 300 تا 400 می‌رسد. حسین در همه روزهایی که اسلحه به ‏دست ‏از روستا و خانواده و همسایه‌هایش دفاع کرد، کسی را نکشت. «همه سعی‌ام را کردم که این‌طور نشود. ‏چه کسی دوست دارد جان ‏بگیرد؟ آن هم جان یک انسان را؟» ‏    شما این‌جا چه کار  می‌کنید آقای شعبان؟
‏«فلسطین خانه ماست، سوریه خانه دوم‌مان. فلسطین و سوریه جنگ است و ‏ایران محل امنی است برای ما که هنر ‏به زندگی‌مان وصل. چطور آدم می‌تواند یک مهاجر سوری –‏فلسطینی باشد و ساکن کشوری که جز خرابه، هیچ برای دادن به ما ندارد و ‏بنشیند و به هنر فکر ‏کند؟ نمی‌شود و ایران با مردم مهربانش که لطفشان بیش از معایب‌شان است، من را از 2013 ‏میزبانند، در دانشگاه ‏هنر، به رشته کارگردانی.» ‏
‏«محمد شعبان» 27 ساله، با آن موهای بور و چشم‌های آبی، از نسل سوم مهاجران فلسطینی است؛ از ‏آنها پدر و مادرشان هم در سوریه ‏به دنیا آمده‌اند و با یک کارت اقامت، خودشان را این‌طور معرفی می‌‏کنند: «مهاجرم، فلسطینی – سوری». پدربزرگ محمد وقتی 12 ‏ساله بود از فلسطین خارج شد، وقتی ‏خانواده‌اش را به سوریه رساند دوباره به فلسطین برگشت و در گروه‌های دفاع از فلسطین که به ‏آنها ‏فدایی می‌گفتند، فعالیت کرد. او در فلسطین اسیر و محکوم به اعدام شد ولی از زندان فرار کرد و به ‏سوریه برگشت. نه محمد و نه ‏پدر و مادرش هیچ وقت فلسطین را ندیدند و هنوز وقتی می‌خواهند از ‏سرزمین‌های اشغالی بگویند، با افتخار می‌گویند: «فلسطین، ‏وطن ما». محمد هم حالا که نشسته روی ‏صندلی چوبی حیاط کوچک کافه‌ای در تهران که پر است از پروانه‌های تازه‌ مهاجر، وقتی ‏می‌‏خواهد بگوید «وطن»، جز فلسطین جای دیگری نمی‌شناسد. او مسأله فلسطین را موضوعی می‌داند که ‏روبه‌روی او و هموطنانش ‏ایستاده است و تا حل نشود، زندگی آنها درست نخواهد شد. محمد در دانشگاه ‏سوریه بازیگری خواند، پنج‌سال پیش به ایران آمد تا در ‏دانشگاه هنر، کارگردانی بخواند و در سال‌هایی ‏که گذشت، بازیگر شد. اکنون سوری‌ها او را با نقشش در فیلم «به وقت شام» به یاد ‏می‌آورند که ‏‏«ابراهیم حاتمی‌کیا» آن را ساخت و یکی از نقش‌های اصلی فیلمش را به پسر جوانی داد که ایران را ‏و مردمش را  دوست دارد. او ایران را فرصتی می‌داند که می‌تواند در آن رشته‌ای ‏که دوست دارد، تحصیل کند. این فرصت برای او در سوریه ‏مهیا نبود چون دانشگاه‌های سوریه رشته ‏کارگردانی سینما ندارند. خانواده محمد اولش قبول نکردند که او برای تحصیل به ایران بیاید ‏ولی بعد ‏پدرش به او گفت برو. محمد نمی‌خواهد از بعضی اتفاقات بدی که در ایران برایش افتاده حرفی بزند ‏چون همیشه سعی کرده به ‏نیمه پر لیوان نگاه کند. در این سال‌ها ایران برای او و بقیه دوستانش تجربه ‏خوبی بوده و محمد حالا در تعدادی از پروژه‌های تدوین، ‏کارگردانی و ...  مشغول به کار است. ‏او چشم‌های آبی دارد با موها و ریشی بور، شبیه اروپایی‌ها و خیلی وقت‌ها برای این‌که از قضاوت‌ها ‏در ‏برود وقتی از او می‌پرسند انگلیسی هستی یا آلمانی؟ به آنها می‌گوید بله؛ دوستش «خالد» هم می‌گوید ‏اهل مغرب است و «محمد»، ‏دوست دیگرش می‌گوید الجزایر. حالا که تحصیلاتش  در ایران تمام ‏شده، بیشتر از ‏همیشه دل‌کندن برای محمد سخت ‏شده؛ او این روزها، وقتی در خیابان‌های تهران قدم می‌زند تا برسد به خانه کوچکش در خیابان ‏‏15 ‏خرداد، با خودش فکر می‌کند انسان چطور از غربتی به غربت دیگر می‌رود و عادت می‌کند و دوست ‏می‌دارد و رفتن برایش سخت ‏است. «ما حتی این‌جا عاشق می‌شویم.» برای محمد عشق هیچ زبانی ‏ندارد و در عین حال همه زبان‌ها را بلد است. او در همه روزهایی که ‏گذشته، معتاد تهران شده؛ تهران، ‏شهری بزرگ که تعدادی   از هموطنان و هم‌زبان‌های او را میزبانی می‌کند. او در پاسخ به بعضی ‏که ‏می‌پرسند: «ما می‌خواهیم هرطور شده از این‌جا برویم، تو چرا آمده‌ای ایران؟» می‌گوید همیشه به ‏فکر رفتن نیست. محمد دوست دارد ‏در جایی که سازگار شده و آرامش دارد، زندگی کند. او در این پنج ‏سال سعی کرده زندگی‌اش را بسازد، گامی به جلو بردارد، مردم ایران ‏را بشناسد، در میهمانی‌های آنها ‏شرکت کند و برای خودش دوستانی پیدا کند. محمد می‌گوید هرجا که می‌رود سعی می‌کند با ‏عشق ‏زندگی کند، دور از دعوا و موضوع‌های ناراحت‌کننده. او هنوز امیدوار است جنگ تمام شود ولی با وجود این «می‌داند که جنگ ‏در همه جای دنیا ادامه پیدا می‌کند و اثرش ماندگار است.» محمد تنها راه ‏حل را فاصله گرفتن و تنها گذاشتن جنگ می‌داند. او حالا  باید به ‏سوریه برگردد و در این صورت یا باید برود سربازی یا باید آن را بخرد به قیمت هشت‌هزار دلار. ‏
‏«همه می‌گویند تو دوست نداری بروی فلسطین؟ بله که دوست دارم. تابستان‌ سال قبل رفته بودم ‏سوریه، دیدم محله‌مان ویران شده ‏است و البته هیچ حسی نداشتم. وقتی هم بروم فلسطین همین حس ‏را خواهم داشت. من با فلسطین بزرگ شده‌ام با ‏این‌که هیچ وقت آن‌جا نبوده‌ام. من از بچگی برای ‏فلسطین آواز ‏خوانده‌ام، در مدرسه با دوستانم. فلسطین مثل یک مسأله ‏جلوی پای ما ایستاده. این‌که ‏ما از سوریه به ایران آمده‌ایم ‏یعنی از غربتی به غربت دیگر رفته‌ایم. فلسطینی‌ها از‌سال ‏‏1948 تا ‏امروز درحال مهاجرت هستند. تنهاچیزی که ما می‌خواهیم، ‏هویت‌مان است، حق‌مان است. ما فلسطینی ‏هستیم، هیچ‌کس ‏نمی‌تواند هویتی را که ما از بچگی با آن بزرگ شدیم عوض ‏کند. اسراییلی‌ها در ‏مدارس‌شان به بچه‌ها روز استقلال اسراییل ‏در‌سال 48 را یاد می‌دهند، درحالی‌که همان روز برای ‏ما روز ‏نکبت است. از همان موقع تا امروز ما هرروز مهاجرت می‌کنیم. ‏اما یک روز می‌آید که همه ‏نقطه‌های تاریک مشخص می‌شود و ‏همه‌اش هم با اسلحه نخواهد بود.‌ هزار راه برای مقاومت ‏وجود ‏دارد.» ‏
محمد هم مثل حسین و بیشتر دوستان سوری‌اش درجنگ ‏سوریه خیلی از دوستان و همسایه‌هایش را از ‏دست داد. او ‏می‌گوید از‌سال 2012 خیلی‌ها کشته شدند، خیلی‌ها مهاجرت ‏کردند و حالا که به خیلی ‏از دوستانش زنگ می‌زند و می‌پرسد ‏کجا هستند؟ پاسخ می‌شنود آلمان، ترکیه، یونان، هرجا. ‏‏«خب ‏من کجا برگردم؟» او نمی‌تواند نام کسانی را که به او ‏نزدیک بودند و در جنگ کشته شدند، ردیف کند. ‏‏«خیلی ‏سخت است، خیلی زیادند.» او از آخرین موشکی می‌گوید که ‏در دمشق افتاد. جایی در نزدیکی ‏دوست صمیمی‌اش و او را ‏کشت. سوریه اما همیشه برای او یک درد بوده و فلسطین ‏هزاردرد؛ دغدغه ‏همه این سال‌ها برای محمد این بوده که او ‏به‌عنوان یک فلسطینی نه‌تنها نمی‌تواند به کشورش سفر ‏کند، ‏بلکه نمی‌تواند به بعضی کشورهای عربی مانند امارات، ‏عربستان و ... برود. «چرا؟ مگر من چه کار ‏کرده‌ام که اجازه ‏ورود به این کشورها را ندارم؟» از نظر محمد، واژه ‏‏«فلسطینی» یک جرم است، ‏واژه «فلسطینی - سوری» چهار ‏جرم  و کسی که فلسطینی - سوری باشد و در ایران زندگی ‏کند، ‌هزار ‏جرم دارد. «من از این جرم خوشحالم. چون وقتی یک ‏کشور عربی درش را به روی من می‌بندد، ولی ‏کشوری که همان ‏کشور رابطه خوبی با آن ندارد، من را می‌پذیرد، به آن احترام ‏می‌گذارم.»  او ‏می‌داند که یک روز می‌آید که هیچ‌کدام این ‏کلمات جرم نیستند. او معتقد است همه می‌دانند ‏که ‏فلسطینی‌ها هرجا که می‌روند آدمی که به دیگران تکیه کند ‏نیستند، آنها خودشان می‌سازند، خودشان ‏کار می‌کنند و ‏خودشان زندگی‌شان را پیش می‌برند. محمد مقاومت را تنها ‏راه نجات فلسطین می‌داند. ‏او از سه انتفاضه در طول همه این ‏سال‌ها می‌گوید. وقتی اسراییلی‌ها کنشی ‏می‌کنند، ‏فلسطینی‌ها مجبورند واکنش نشان دهند. «ما ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید آن‌چه را که می‌بینی باور ‏نکن و آن‌چه را ‏هم که می‌شنوی نیمی‌اش را باور کن. ما سوای رسانه‌ها باید ‏درک خودمان را از ‏فلسطین پیدا کنیم و بدانیم که همه ما ‏فلسطینی‌ها هرجای دنیا که باشیم ضدجنگیم و همه‌مان ‏انسانیم.»  ‏   شما این‌جا چه  کار می‌کنید آقای یوسف؟ ‏
‏«من محمد یوسفم، 28 ساله؛ اصالتا فلسطینی، اهل روستای ‏اجزم شهر حیفا، متولد و ساکن سوریه.  ‏کارشناسی حقوقم را ‏از دانشگاه دمشق گرفتم و کارشناسی ارشد حقوق را از ‏دانشگاه شهید بهشتی ‏ایران. در سوریه وکیل بودم، در ایران هم ‏مدتی مشاور حقوق بین‌الملل در یک شرکت حقوقی. ‏من ‏تابعیت سوریه ندارم. من و خانواده‌ام یک کارت اقامت ‏موقت برای فلسطینی‌ها را داریم. ما مهاجران ‏فلسطینی در ‏سوریه هستیم. ما آن‌جا غیراز مواردی، حقوق برابر با مردم ‏سوریه داریم. مثلا ما می‌‏توانیم فقط یک خانه به نام خودمان ‏بخریم. سه‌سال پیش به ایران آمدم. درسم حالا تمام شده و ‏سه ‏ماه پیش از پایان نامه‌ام دفاع کردم. چندوقت پیش برای ‏ادامه تحصیل از دانشگاه استانبول بورس ‏تحصیلی گرفتم، ولی ‏دانشگاهم در ایران مدرک موقت یا ریز نمراتم را به من نداد؛ ‏من دو هفته فرصت ‏داشتم که مدارکم را به سفارت ترکیه ‏برسانم، ولی نشد و بورسم سوخت.» ‏
محمد قبل از این‌که به ایران بیاید در‌سال ‏‏2014 ‏از آلمان پذیرش گرفت، زبان آلمانی یاد گرفت و همه ‏شرایط برای مصاحبه و ویزای آلمان برایش آماده ‏بود، ولی آن ‏زمان همه سفارت‌ها در سوریه بسته شد و او برای رفتن به آلمان ‏یا باید به ترکیه می‌رفت که ‏به دلیل درگیری‌های مسلحانه ‏نمی‌شد یا به لبنان یا اردن. در مرز لبنان اصلا اجازه ورود به او ‏ندادند، ‏چون فلسطینی بود و رویای آلمان برای او این‌طور تمام ‏شد. همان روزها بود که  تصمیم گرفت به یران بیاید و زندگی‌اش را اینجا بگذراند. محمد اهل «درعا»ست؛ شهری ‏که‌سال 2011، نخستین ‏تظاهرات اعتراضی در سوریه از آن‌جا و ‏چند شهر دیگر مانند دمشق، حمات، جبله، لاذقیه و ‏حمص ‏شروع شد. مادر محمد سوری و پدرش فلسطینی- ‏سوری است و در سوریه به دنیا آمده است. «با این ‏وجود ‏سوری محسوب نمی‌شوم چون آن‌جا تابعیت از پدر می‌آید.» ‏مهمترین دلیلی که او را مجبور کرد ‏از سوریه بیرون برود، ‏خدمت سربازی بود. او نمی‌خواست در موقعیتی قرار بگیرد که ‏در جنگ ‏مجبور شود کسی را از طرف مقابل بکشد یا کشته ‏شود. در سوریه قانونی وجود دارد که هرکس که در ‏حال ‏تحصیل است می‌تواند برای سربازی‌اش مرخصی سالانه بگیرد و ‏آن را تمدید کند. محمد این راه ‏را ترجیح داد و از وقتی به ‏ایران آمده، دو بار به سوریه سفر کرده است. محمد می‌گوید ‏زندگی در ‏غربت بالاخره هم بدی دارد هم خوبی. این‌که آدم‌ها ‏در غربت با یک فرهنگ، ملت و طرز تفکر جدید ‏آشنا می‌شوند، ‏زبان جدید یاد می‌گیرند و ... از نظرش ارزشمند است. بیشترین ‏موضوعی که محمد را ‏در این سال‌ها اذیت کرده، برخورد بعضی ‏از مردم با او و هموطنانش است؛ این‌که می‌گویند آنها ‏آمده‌اند ‏جای بچه‌هایشان را بگیرند و از پول آنها خرج می‌کنند. ‏مردم ایران مثل همه جای دنیا خوب و بد ‏دارند. «همه ما ‏انسانیم و باید فراتر از ملیت‌ها به هم احترام بگذایم. انسانیت ‏حرف اول و آخر را می‌‏زند.» ‏
‏«جامعه کشورهای عربی یک قطعنامه را تصویب کرده‌اند که ‏براساس آن به فلسطینی‌هایی که بعد از ‏سال 1948 آواره شده ‏و به کشورهای عربی رفته‌اند، تابعیت آن کشورها تعلق نمی‌گیرد ‏برای این‌که ‏حق بازگشت به فلسطین داشته باشند، ولی این ‏اتفاق نمی‌افتد و این یک ظلم است؛ این یعنی از همه ‏جا رانده ‏و مانده. پدر و مادر ما هم الان نمی‌توانند به فلسطین سفر ‏کنند یا برای زندگی به آن برگردند، ‏چون اسراییل اجازه ‏نمی‌دهد. اسراییل می‌خواهد فلسطینی‌هایی را هم که در داخل ‏کشور زندگی می‌‏کنند به بیرون بفرستد چه برسد به این‌که ‏فلسطینی‌هایی را که خارج از کشورند دوباره راه بدهد. ‏جنگ ‏در همه جنبه‌های حیاتی ما تأثیر گذاشته؛ چه خانوادگی چه ‏اقتصادی و چه روابط دوستانه. ‏جنگ نمی‌تواند هیچ تأثیر خوبی ‏بگذارد و اثر آن ماندگار است. خیلی از دوستان ما شهید و ‏اسیر ‏شدند یا مهاجرت کردند. ما مجبور شدیم به راه غربت ‏برویم و از خانواده دور شویم. اعضای فامیل ما ‏خانه‌هایشان ‏ویران شده است و باید جابه‌جا شوند. جنگ سوریه جز ویرانی ‏هیچ برای ما نداشت. ‏تنها تعبیر قشنگی که جنگ می‌تواند ‏داشته باشد تمام شدن آن است؛ این‌که دیگر هیچ جنگی ‏نداشته ‏باشیم.» ‏
  شما این‌جا چه کار می‌کنید آقای عدنان؟ آقای شعبان؟ ‏آقای یوسف؟
حسین و محمد و محمد را جنگ از خانه‌هایشان بیرون کرده؛ ‏نه به اجبار بلکه به اختیار. جنگ، فصل ‏مشترک زندگی آنهاست ‏و ایران، محل امنی تا برای چندسالی، آنها را از خون و مرگ و ‏اسارت برهاند ‏و تحصیل را جای آن بنشاند. چندسال دیگر که ‏بگذرد، راه باز می‌شود برای بازگشت؛ برای بازگشت ‏به وطنی ‏که جز خرابه نیست و روزهای در پیش، برای آنها پلان‌هایی ‏است از یک فیلم که از نفس ‏افتاده. ‏ هرجا که صحبت از فلسطین یا راه‌های پیشنهادی برای سازش ‏با اسراییل می‌آید، اخم محمد محکم‌تر ‏می‌شود و لحنش ‏تندتر. از نظر او موافقتنامه اسلو، یک نقطه سیاه در تاریخ ‏فلسطین است. ‏چندهفته بعد از امضای این موافقتنامه که در‌سال 1993 ‏امضا شده، از طرف فلسطینی‌ها ‏‏«یاسرعرفات» حضور داشته و ‏از طرف اسراییلی‌ها «اسحاق رابین». بعدها اسراییلی‌ها ‏‏«اسحاق ‏رابین»، نخست‌وزیر اسراییل را ترور کردند و گفتند ما ‏نمی‌خواهیم کسی روی کار باشد که با ‏فلسطینی‌ها صلح کند. ‏‏«آنها می‌گویند این‌جا سرزمین ماست و فلسطینی‌ها نباید ‏این‌جا باشند. این حجت ‏بزرگی است علیه کسانی که می‌گویند ‏چرا با اسراییلی‌ها صلح نمی‌کنید؟» حجت برای ادامه دادن ‏راه ‏مقاومت در فلسطین از نظر او بسیار است؛ مثلا آخرین ‏قانونی که اسراییل در‌سال 2018 تصویب ‏کرده می‌گوید این‌جا ‏سرزمین یهود، زبان رسمی آن عبری و پایتخت آن بیت‌‏المقدس است. «آنها می‌‏گویند فلسطینی‌ها حق ندارند این‌جا ‏زندگی کنند. آپارتاید بیشتر از این هم مگر داریم؟ خب پس ‏اسراییلی‌‏ها راه صلح را نمی‌خواهند.» محمد به تازگی پایان‌نامه‌اش را نوشته، درباره شهرک‌سازی اسراییل ‏در ‏سرزمین‌های اشغالی از منظر حقوق بین‌الملل و دراین‌باره ‏حرف‌ها دارد؛ از این‌که چطور اسراییلی‌‏ها بعد از موافقتنامه اسلو ‏به فلسطینی‌ها گفتند «شما بروید در کرانه باختری و نوار غزه ‏برای ‏خودتان دولت بسازید و درباره دیگر ترتیبات آن بعدا ‏مذاکره می‌کنیم.» و بعد آن‌طور که آمارها می‌‏گویند، 40‌درصد ‏کرانه باختری را شهرک‌سازی کردند و 800‌هزار نفر را در ‏آن‌جا دادند. «آنها ‏سیستماتیک شهرک‌سازی و بافت جمعیتی ‏فلسطین را از هم جدا می‌کنند که نتوانند هیچ رابطه‌ای با ‏هم ‏داشته باشند.» حالا فلسطینی‌ها می‌گویند اسراییلی‌ها ‏افراطی‌ترین افراد را انتخاب می‌کنند و به ‏شهرک‌ها می‌فرستند ‏تا آن‌قدر آنها را اذیت کنند که خودشان از کرانه باختری بروند. ‏آنها منابع آبی را ‏قطع می‌کنند، راه‌ها را قطع می‌کنند و ‏هرکاری که بتوانند برای سخت‌تر کردن زندگی ‏فلسطینی‌ها ‏می‌کنند. «تنها راهی که وجود دارد، مقاومت ‏است. همین‌که در طول این 100‌سال در فلسطین مانده‌‏اند و ‏دارند زندگی می‌کنند، خودش مقاومت است. اسراییل فقط زبان ‏مقاومت را می‌فهمد، اهل صلح و ‏سازش نیست.» ‏
در سال‌های گذشته «بی‌دی‌اس» یا جنبش جهانی تحریم ‏اسراییل، موردپسند فلسطینی‌ها بوده، اما کسانی ‏مانند محمد ‏معتقدند این تنها راه نیست. جنبش بی‌دی‌اس که  نام آن ‏برگرفته از کلمات «‏‎ Boycott, ‎Divestment, ‎Sanctions‏»‏‎ ‎و اختصار آنها به معنای بایکوت، سرمایه‌گذاری ‏نکردن‌ و تحریم ‏اسراییل است در‌سال 2005 فعالیت خود را ‏توسط 171 سازمان غیرانتفاعی فلسطینی آغاز به کار ‏کرد‎.‎‏ این ‏جنبش با ایجاد موسسات غیرانتفاعی فعال در استرالیا، کانادا، ‏آمریکا، فرانسه، انگلیس، اردن ‏و آفریقای جنوبی به دنبال تحریم ‏رژیم صهیونیستی در سه سطح اقتصادی، فرهنگی و آکادمیک ‏است؛ ‏مثلا اخیرا این جنبش «لیونل مسی»، ستاره فوتبال ‏آرژانتین را قانع کرد که در بازی دوستانه تیم‌های ‏اسراییل و ‏آرژانتین که در بیت المقدس برگزار می‌شد، شرکت نکند، ‏فعالیت‌های این جنبش باعث شد ‏شرکت خدمات حمل‌ونقل ‏عمومی رژیم صهیونیستی (ایجید) نتواند در مناقصه ‏‏190‌میلیون یورویی ‏شمال هلند پیروز شود، اعضای این ‏جنبش چندوقت پیش توانستند آدیداس را قانع کنند که در ‏شهرک‌های ‏اسراییلی شعبه نزند و ... . براساس آمار اسراییلی‌ها ‏این جنبش توانسته است میلیون‌ها دلار به آنها ‏ضرر برساند. ‏‏«نمی‌توانیم بی‌دی‌اس کنیم و در کنارش مقاومت نکنیم.» از ‏نظر محمد مسأله فلسطین ‏نه مسأله یک مذهب است نه تفکر. ‏‏«مسأله فلسطین، مسأله انسانیت است، مسأله عدالت است.»   ‏  داشتن تابعیت سوری، سن 22‌ سال و کمتر و ‏دارابودن مدرک دیپلم مربوط به ‌سال تحصیلی گذشته از شرایط متقاضیان دریافت بورسیه تحصیل در ایران است و ‏بر اساس بررسی‌های «شهروند» در حال حاضر بین 470 تا 700 دانشجوی سوری در مقاطع مختلف ‏در دانشگاه‌های ایران مشغول تحصیلند که از این تعداد حدود 100 نفر در دوره دکتری درس می‌خوانند. ‏
رزرو هتل