قصه تافته‌های جدابافته

علی مندنی پور‪-‬ خوب به یاد دارم روزگاری را که خرمن کوب های امروزی هنوزجایِ پایی در مزرعه ها باز نکرده بودند وصاحبان محصول از روشیِ ساده و سنّتی چنانچه نیازِ زندگی‌شان ایجاب می‌کرد، برای انجامِ این مهّم بهره می‌گرفتند.
در این فرایند، که به گویش محلّی آلُون (aloun) یا آخُون(akhoun) نامیده می‌شد، از چند راس گاوِ نر یا الاغ و در پاره ای از موارد، ترکیبی از هر دو، در حالی که به وسیله طنابی با فاصله کمتر از ۴۰ سانتیمتر از ناحیه گردن به یکدیگر متّصل می شدند ،استفاده می شد.
«بُن گا» یا همان گاوِ نر از میان گاوهای نرِ قوّی و کارآزموده (وَرزا) انتخاب و نقش محوری را ایفاء می کرد و در حالی که در فضایی تنگ به دور خود می چرخید ،بقیّه را در جهت حرکت خود، امّا در شعاعی بزرگتر وادار به چرخش می‌کرد.
در حینِ حرکت « بُن گا» یا همان گاوِ پایه، در مرکزِ دایره بنا به موقعیّت، فرصتِ خوردنِ مقداری از محصولی برایش فراهم می آمد ،که از مرحله کاشت تا برداشت در آن به بیگاری گرفته می شد! به‌منظور پیشگیری از هزینه وارده از ناحیه حیوان در جریانِ انجام وظیفه! صاحبِ محصول تمهیدی به کار می‌گرفت و آن اینکه:
پوزه این زبان بسته را تا پایان «آلُون» با ریسمانی نازک از جنس موی بُز و در صورتِ دسترسی، با سیم نرمی محکم می‌بست، تا بدین وسیله مانعِ باز شدن دهانش گردیده و در نتیجه، به قیمت خستگی و گرسنگی حیوان، از زیانِ وارد جلوگیری کند!
گه گاه، انجامِ این کار با بستن ریسمانی موئین و زِبر بر فک پایین و زبان این زبان بسته، چاره کار می نمود! و اما با بقیّه چگونه تا می‌کردند؟ این هم در جایِ خود قابل تامّل است:
سایر اعضای گروه چنانچه اشاره شد، می بایستی در شعاع بزرگتری با محوریّت و سر گروهی گاوِ پایه، ودر نتیجه با سرعت زیادتری، دایره تکراری را تا پایان کار دَور می‌زدند و در این میان هر از چندگاهی، نواختن ضربه آزاردهنده (سُک) و یا همان چوب دستی که در نوک آن میخی تعبیه شده بود، برکَفَلِ مجروحِ آن زبان بسته ها، همراه با نهیب و فریاد، با هدفِ شتاب بخشیدن به حرکت شان، اصولاً فرصت سَر خم کردن به آنها را نمی داد، تا چه رسد ،به اینکه خستگی و گرسنگی شان را به‌یاد بیاورند! “پوزه بند» نمادِ واقعیّتی تلخ و گزنده است ، پیچیده در زَروَرقِ» نیاز «با چاشنیِ» مصلحت” ! دردِ جانکاهِ روزگارِ من و تو و همه روزگاران! بذرِ تفرقه و تبعیضی که دیر زمانیست ،در مزرعه بی آب و علف امّا پهناورِ این دیار کاشته شده است و در زوایایِ گوناگونِ فرهنگِ: پنداری ،گفتاری و کرداری مان ریشه دوانده و آرام آرام به بار نشسته !
نگرشی بسته ،یک سویه، از بالا به پایین و ناهمخوان با توسعه همه جانبه، متوازن و پایدار!
قصّه پر غصّه « تافته های جدا بافته» ای، که در هیچ زمان و به هیچ تنابنده ای حساب و کتاب پس نداده ، عزیز دُردانه‌هایی که خود را «میزانِ حقّ» شمرده ، هماره خود واعوان و انصارشان را محِقّ دانسته ، همه حقّ،را برای خود وهمه تکلیف را به شهروندانِ «دست بر سینه و گوش به فرمان» حوالت داده و می دهند!
روایتی است، غم انگیز، از کاروانیانی خسته ، کوفته ، درمانده ، با پاهایی تاوَل زده، ناامیّد،بی بهره و بدون رَه توشه، با کاروان سالارانی غالباً:
نابَلَد ،خود شیفته ،ناآگاه،حامی پرور پُرادّعا ،متظاهر،عهد شکن، شعار گرا ، کُلّی گو، زیر کار در رَو ، بی اختیار و ناتوان در انجامِ وظیفه و صد البّته آب زیر کاه !،
و چه شباهت عجیبی است، بینِ نگرش و رفتارِ صاحبِ خرمنِ داستان ما و نادیده گرفتن حقوق آن زبان بسته ها در آن روزگاران، با بر آیندِ عملکردِ سیاست مردانِ این روزهای روزگارِ ما!
روزگارِ قحطی اخلاق!
این‌طور نیست؟!
خرید بلیط