قهر دختر 3 ساله با پدر ...

دخترک سه سال بیشتر نداشت، مادر برای سر زدن به پدر و مادرش ساعتی از خانه بیرون رفته و هدیه کوچولو را به پدر سپرده بود، حاج ناصر روی تخت دراز کشیده و شاهد بازی کودکانه دخترکش بود هدیه با پدر بازی «لباس فروشی» می کرد، لباس ها را یکی یکی از کمد کنار اتاق درمی آورد و به پدر نشان می داد و می گفت این لباس را چند می خری؟ ناگهان کشوی کمد محکم بسته شد، انگشت های کوچک دخترک گیر کرد، فریاد دخترک بلند شد هر چه سعی کرد نتوانست انگشت های کوچکش را بیرون بیاورد، صدای گریه هایش بلندتر می شد از پدر کمک خواست بابا انگشت هام گیر کرده و معصومانه گفت: بابایی انگشتام می سوزه، خیلی درد می کنه بیا کمکم کن! بابا بیا چرا نمی آیی کمکم کنی؟! بابا مگه منو دیگه دوست نداری؟! صدای دخترک لرزان تر می شد و مروارید اشک هایش هر لحظه بیشتر بر گونه هایش جاری، پدر روی تخت گریه می کرد و قلبش داشت از سینه بیرون می آمد. دخترک سرانجام به هر زحمتی بود با فشار زیاد انگشت های کوچکش را بیرون کشید بخش هایی از پوست انگشت های ظریف و نازک هدیه کنده شده بود با همان حالت سراغ پدر رفت و گفت بابا من صدات کردم چرا نیامدی دستام خیلی درد می کرد و می سوخت چرا نیامدی؟! من با تو قهرم!! اما حاج ناصر چگونه می توانست به نازدانه‌اش به دخترک سه ساله اش بگوید و بفهماند که من حالا دیگر آن قهرمان سابق تکواندوی اردبیل و کشور نیستم و سال هاست روی تخت دراز کشیده ام و زخم جنگ صدامیان را بر تن دارم! حاج ناصر دستاری این بزرگ مدافع دین و میهن چگونه می توانست برای دختر کوچولوی خود بگوید جانباز قطع نخاع گردن یعنی چه؟ پس رو به دخترکش کرد و در حالی که اشک در چشمانش جاری بود گفت گل بابا، دختر نازم، معذرت می خوام که نتوانستم کمکت کنم مرا ببخش، با من قهر نکن عزیز بابا! دخترک خود را روی سینه پدر انداخت و اشک های پدر قهرمانش را با همان دست های کوچک و زخمی پاک کرد. حالا آن دختر کوچولو، نوجوانی شده و با خواهر و برادر و مادر بزرگوار و عزیزشان دور شمع وجود پدر می گردند و گل وجود پدر را در بوستان خوشبوی خانواده می بویند و همچنان به رزمنده و سرباز و جان فدای دین و قرآن و ایران افتخار می کنند.شنیدن این خاطره از زبان خود حاج ناصر با آن لهجه شیرین ترکی و آن صداقت کم نظیر حال دیگری دارد. کلیپ این خاطره با یک جست وجوی کوتاه در فضای مجازی قابل دسترسی است.    
بلیط اتوبوس