روایتی از وقایع روزهای تاسوعا و عاشورای سال 61 هجری

غروب تاسوعا فرا رسید. یاران سیدالشهدا(ع)، نماز مغرب و عشا را به مولایشان اقتدا کردند. مدتی بعد، تاریکی همه جا را فرا گرفت. امام(ع) یاران را به خیمه‌اش فرا خواند. طولی نکشید که خیمه از جمع اصحاب سیدالشهدا(ع) پُر شد. هیچ کس سخن نمی‌گفت، اما رخسارشان نشان می‌داد که در قلبشان چه غوغایی برپاست. امام‌حسین(ع) وارد مجلس شد. همه برخاستند. امام(ع) همه را به نشستن دعوت کرد و بالای مجلس، جایی که همه بتوانند او را ببینند، نشست.
خداوند زندگی بعد از شما را زشت گرداند
امام‌حسین(ع) نگاهی به اصحابش انداخت و فرمود: خدای را ستایش می‌کنم؛ خدایی که برتر و بلند مرتبه است؛ همو که در سختی و راحتی، سپاس گزار نعمت‌های بی‌شمار اویم ... بدانید که من، یارانی برتر و بهتر از یاران خویش و اهل‌بیتی نیکوکارتر و باتقواتر از اهل‌بیت خود، نمی‌شناسم. خداوند به شما جزای خیر دهد. آگاه باشید که به گمان من، فردا نبردی سخت با دشمنانمان خواهیم داشت. یاران من! شما آزادید که بروید. از جانب من عهدی بر گردن شما نیست. تاریکی شب را مرکبی کنید برای خروج از این دشت پر بلا. هر یک از شما، دست فردی از اهل‌بیت مرا بگیرد و با خود به آبادی‌ها و شهرهای دیگر ببرد. بروید که این قوم، جز در پی من نیستند و اگر بر من دست یابند، دیگران را رها خواهند کرد. در این هنگام، عباس بن علی(ع) از جا برخاست و گفت: چرا باید چنین کاری انجام دهیم؟ برای آن‌که چند صباحی پس از شما زنده بمانیم؟ خدا آن روز را نیاورد که زندگی بعد از مولایمان، ارزشی ندارد. آن‌گاه ادامه داد: اگر شما را تنها بگذاریم و برویم، در پیشگاه خداوند چه عذر و بهانه‌ای خواهیم داشت؟ آیندگان درباره ما چه قضاوتی خواهند کرد؟ آیا بگوییم که بزرگ خاندان، آقا، امام، مقتدا و فرزند پیامبرمان را تنها گذاشتیم و در یاری او، تیری پرتاب نکردیم، نیزه‌ای به دست نگرفتیم و در رکابش شمشیر نزدیم؟ نه! به خدا سوگند هرگز از شما جدا نمی‌شویم و با جان خود از وجودتان محافظت خواهیم کرد، تا آن که پیش رویت، جان به جان آفرین تسلیم کنیم. آری مولای من! ما به هر آن جا که شما می‌روید، رهسپاریم. خداوند زندگی بعد از شما را زشت گرداند. همهمه‌ای در میان جمع بلند شد. همه از سخنان شورانگیز پسر برومند امیرالمؤمنین(ع) به وجد آمده‌بودند و او را تحسین می‌کردند. دیگر یاران امام(ع)، مانند مسلم بن عوسجه، زهیر بن قین و سعید بن عبدا... حنفی نیز، طی سخنانی شورانگیز، وفاداری خود را به امام(ع) اعلام کردند.
صبح روز عاشورا
صبح عاشورا فرا رسید. سپاه کوفه آماده هجوم به امام حسین(ع) و یارانش شده بود. امام(ع)، «بُریر بن خُضیر» را به سوی آن ها فرستاد تا نصیحتشان کند، اما کوفیان به سخنان او گوش ندادند. سیدالشهدا(ع) بر اسب سوار شد و پیش راند. سکوتی بین دو سپاه حاکم شد، تنها وزش گاه و بی گاه باد، آرامش دشت نینوا را برهم می زد. «سید بن طاووس» در «لهوف» می نویسد:«امام حسین(ع) در برابر سپاه کوفه قرار گرفت. حمد و ثنای الهی را به جای آورد و فرمود: نفرین بر شما جماعت بداندیش و بدکردار. هنگام پریشانی، ما را به سوی خود دعوت کردید و یاری خواستید؛ پس به سوی شما شتافتیم و به فریادتان رسیدیم؛ ولی بر ما شمشیر کشیدید و در برابرمان آتش افروختید و دوست دشمنتان و دشمن دوستتان شده اید ... آگاه باشید! امیر بَدنَسَب شما، مرا در برگزیدن دو راه مخیّر کرده است: شهادت یا پذیرش ذلت، به او بگویید حسین و تن به ذلت دادن؟ هرگز! خدا و پیامبرش و تمامی مؤمنان و دامن پاکی که مرا پرورش داده است و مردان با غیرت و حمیّتی که تن به ذلت و زورگویی نمی دهند، دوست ندارند که ذلت زیستن با پست فطرتان و فرومایگان را بر مرگ با عزت برگزینم.
آغاز هجوم سراسری
سخنان امام(ع) در دل سخت کوفیان اثر نکرد و جز معدود افرادی، مانند حربن یزید ریاحی، کسی به سپاه سیدالشهدا(ع) ملحق نشد. عمر بن سعد تیری در چله کمانش گذاشت و فریاد زد: «شاهد باشید که من نخستین تیر را به سمت حسین پرتاب کردم.» به این ترتیب، نبرد آغاز شد. کوفیان ابتدا به جنگ تن به تن روی آوردند، اما وقتی دیدند تاب مقاومت در برابر یاران جان برکف سالار شهیدان را ندارند، حمله عمومی آغاز شد. اما این حملات توسط یاران سیدالشهدا(ع) دفع شد و کوفیان عقب نشستند. شمر بن ذی الجوشن که روحیه نیروهای خود را متزلزل می دید، به سوی خیمه ها تاخت. اما زهیر بن قین و 10 نفر از نیروهای جناح راست سپاه امام(ع)، همچون شیر شرزه خود را به متجاوزان رساندند و با وارد آوردن تلفات بسیار، آن ها را مجبور به عقب نشینی کردند.
آخرین لحظات تابش خورشید
ساعتی از ظهر گذشته و دیگر کسی از اصحاب باقی نمانده بود. حال نوبت خاندان سیدالشهدا(ع) بود که به میدان بیایند. نخستین فرد از خاندان امام حسین(ع) که به میدان رفت، علی اکبر(ع) بود. او وارد میدان شد و نبردی جانانه کرد و شماری از دشمنان را به خاک هلاکت انداخت. اما طولی نکشید که به محاصره کوفیان درآمد و با لبان تشنه، به سوی ملکوت پرکشید. با شهادت علی اکبر(ع)، افراد خاندان سیدالشهدا(ع) وارد میدان کارزار شدند و در جنگی جانانه، یک به یک شربت شهادت نوشیدند. «محمد سماوی» در «ابصار العین فی انصار الحسین(ع)» می نویسد:«هنگامی که عباس بن علی(ع) برادرش حسین(ع) را تنها دید، سایر برادرانش را به میدان فرستاد و چون آن ها نیز به شهادت رسیدند، نزد امام(ع) آمد و عرض کرد: اجازه جهاد می فرمایید؟ امام(ع) فرمود: [چگونه اجازه دهم،] حال آن که تو پرچمدار من هستی. اباالفضل(ع) گفت: سینه ام تنگ است و از این زندگی سیر شده ام. سیدالشهدا(ع) فرمود: پس اگر می خواهی کاری کنی، برای ما اندکی آب تهیه کن.» عباس(ع) به سوی نهر حرکت کرد، اما این رفتن را بازگشتی نبود. با شهادت اباالفضل العباس(ع)، سیدالشهدا(ع) تنها شد. امام(ع) اسب خود را پیش راند و به سپاه پر شمار کوفه حمله کرد و پیوسته فریاد می زد:«القتل أولی من رُکوب العار؛ مرگ بهتر از پذیرش ذلت است.» دشمن که وضع را این گونه دید، دوباره به سمت خیمه ها یورش برد. سیدالشهدا (ع) خطاب به متجاوزان فرمود:«وای بر شما، ای پیروان آل  ابی سفیان! اگر دین ندارید و از روز رستاخیز بیمناک نیستید، دست‌کم در این دنیا آزاده باشید.» شمر بن ذی الجوشن پرسید:«ای پسر فاطمه، چه می گویی؟» امام(ع) فرمود:«من با شما می جنگم و شما با من؛ زنان و کودکان گناهی ندارند؛ رجاله های خود را از حمله به حرم من، مادامی که زنده ام، بازدار.» کوفیان حملاتشان را بر سیدالشهدا(ع) متمرکز کردند. «سید بن طاووس» در «لهوف» می نویسد:«سالار شهیدان لحظه ای توقف کرد تا نفس تازه کند که سنگی به پیشانی مبارکش اصابت کرد و خون جاری شد. سیدالشهدا(ع) پیراهن خود را بالا زد تا خون را پاک کند، اما در همان لحظه، تیری مسموم بر قلب مطهرش نشست. امام(ع) فرمود: بسم ا... و بالله و علی ملة رسول ا...» پس از اصابت این تیر بود که سالار شهیدان از اسب بر زمین افتاد و به این ترتیب، غروب روز دهم محرم سال 61 هجری، رنگ خون گرفت.
 
بلیط اتوبوس